پا

مثل ماده فیلی

که پای چپش  را در جنگ

از دست داده است

تنم را

از دالان ساعتهای اینروز

عبور می دهم….

Date تیر ۱۸ام, ۱۳۹۵ | link commentsنظرات و اشتراک مطلب

صدایش

صدایش پیچید میان تپه های دور

تحریرهایش ریخت لای برگها

لرزش حنجره اش

و باز

لرزش حنجره اش

عاشق بود

***

آتشی در سینه  دارم جاودانی

Mountsnow-Vermont

عکس:Mountsnow, Vermont

 پی نوشت:

غم خوردن بی تو می‌توانم

می خوردن با تو نیز دانم

 بیست رمضان -۱۴۳۷

Date خرداد ۲۷ام, ۱۳۹۵ | link commentsنظرات و اشتراک مطلب

بازمی گردم

به اولین طلیعه صبحگاهی

به اولین درخت

اولین شب بیدار تا سحر ماندن

به اولین  جمعه

باز خواهم گشت

و به تو

که پایان منی

.

۱۸ می

۲۰۱۶

 

Date اردیبهشت ۳۰ام, ۱۳۹۵ | link commentsنظرات و اشتراک مطلب

حالت عجیبی در من است. پرنده ای را نگاه می کنم و با انگشتم زیر چینه دان اش را از دور نوازش می کنم. زیر چینه دان پرنده. نرمی پرهایش در نگاه من از دور اتفاق می افتد. با درختهای خیابان رو به رویی ، خیابان پشت سری ، اصلا با درختهای همه خیابانهای این شهر نسبت دارم. نگاه که می کنم بوی گلها می زند به مشامم و تعداد گلبرگ های همه این شکوفه ها را از برم. نامی داشت این حالت. توی درسهایمان ان سالها نامی داشت این عجیبهای در من. جمیعش می شود دیوانگی. درست است . من دیوانه ات شده ام. سینه سرخی که هر صبح با صدای خورشید به من نور می پاشی. من دیوانه ات شده ام. و دیوانه تک تک گلبرگ های این شکوفه ها. و انگار با همه جماعت این زمین دوست باشم. صدای شادیها و دردهای ادم های داخل اتوبوس را لا به لای شمارش پر شکوفه ها از برم.

فکر کنم

درست باشد

دیوانگی چیزی است

شبیه همین!ااا

Date فروردین ۲۵ام, ۱۳۹۵ | link commentsنظرات و اشتراک مطلب

نام

صدمین نام

از ما گریخته ست

*

ریشه ها را

نود و نه بار

ورق زدم

*

صدمین نام را

بر شانه های باد

در کدامین کهکشان

کاشته ای؟

Date فروردین ۱۵ام, ۱۳۹۵ | link commentsنظرات و اشتراک مطلب

دلم

 شبها  ارام

در گوشش زمزمه می کنم

که آدمهای دیوانه

از اینجا رفته اند

و

خوابهای زیادی هست که دیگر تعبیر نخواهد شد

***

پی نوشت: فقط ادمهای به اندازه کافی دیوانه می توانند مرز رویا و واقعیت را جا به جا کنند

.

Date اسفند ۵ام, ۱۳۹۴ | link commentsنظرات و اشتراک مطلب

کفش

کفشش برایش تنگ بود

پایش را می زذ،

زخم پشت زخم.

**

پوشید

هی پوشید

هی…ل

***

نمی دانم او شبیه کفشش شد

یا کفش شبیه پایش!.ب

Date اسفند ۱ام, ۱۳۹۴ | link commentsنظرات و اشتراک مطلب

ماه کنعانی

محاق کردن و رفتن نه کار هر ماهی ست

تو را به عمق شیار دو چشم خواهم یافت

astrophoto

۱۰ جمادی الاولی

***

Date اسفند ۱ام, ۱۳۹۴ | link commentsنظرات و اشتراک مطلب

دوست درختی ام

ایستاده ایم

توی

ایستگاه اتوبوس

به دورها نگاه می کنیم

 به خورشید

و تقلای باد

یکی از شاخه هایش را می اندازد روی شانه من

و برگهایش را تکان می دهد

به نشانه مهر

بعد تنه اش را که بارها بر آن دست کشیده ام

خم می کند

دو قدم می اید جلو

روی من سایه می اندازد

دوست درختی ام

هفتاد ساله است

شعر می گوید

و به جهانی

بعد از مرگ ما

معتقد است

2016-01-22 07.16.20

Date بهمن ۱۳ام, ۱۳۹۴ | link commentsنظرات و اشتراک مطلب

من سنا هستم

هر دو در یک ایستگاه سوار می شویم . با متانتی که شبیه خودش است، می رود روی یکی از صندلیها می نشیند. قدمهایش آرام است. کمی پیرتر از انچه آدم از سن و سال او انتظار دارد. پیاده که می شویم او جلوتر است و من چند قدمی عقب تر. به کیسه اش خیره شده ام. شیوه بستن روسری اش می بردم تا دهه هشتاد و آن طرف تر و باز هم آن طرف تر.به کیسه اش خیره شده ام و فکر می کنم اگر این کیسه منفجر شود هر دو تکه تکه می شویم و من دوست دارم یک تکه ام را کنار درختهای حاشیه خیابان جا بگذارم. درختهای حاشیه خیابان صبورترند. بی هوا می پرسد: ” شما می روید ساختمان شماره ده؟” می گویم:” بلی. کاری داشتید؟”. می گوید که تا به حال از این ورودی نیامده و مطمیین نیست مسیر را درست بداند. می پرسد که من اینجا چه کار می کنم. داستانم را برایش تعریف می کنم. به کیسه اش همچنان خیره مانده ام…بی آنکه سوالی بپرسم خودش می گوید که برای درمان آمده اینجا.  در جردن پزشکی خوانده، نان هوچکین لیمفوما دارد. یک مدل نادرش را. بعد از فارغ التحصیلی نتوانسته کار کند. به کیسه اش خیره مانده ام. دنبال کلینیکال ترایالهایی می گشته و به این امید خودش و آن نان هوچکین لیمفومای نادرش امده اند اینجا. تنهایی اتاقی اجاره کرده. به کیسه اش خیره مانده ام و فکر می کنم اگر این کیسه منفجر شود هر دو تکه تکه می شویم و من دوست دارم یک تکه ام را کنار درختهای حاشیه خیابان جا بگذارم و او هم حتما از دست این نان هوچکین لیمفومای نادرش خلاص خواهد شد.

انفجار هر دو ما را تکه تکه کرده است کنار درختهای حاشیه خیابان. در سکانس اخر هم قدم شده ایم و داریم به ساختمان شماره ده نزدیک می شویم.

Date دی ۴ام, ۱۳۹۴ | link commentsنظرات و اشتراک مطلب

هیچ

کنار پنجره کافه خلوتی

نشسته ام

آن بیرون

آدمها، چراغها و رنگها گیر کرده اند وسط چهارچوب پنجره

شب است

فکر می کنم

یک نفر آرام از گوشه قاب چوبی، صورتش را بیاورد جلو

بزند به شیشه

انگار سالهاست که مرا می شناسد

بیاید

بنشیند روی صندلی مقابل

و هیچ نگوید

هیچ.

***

پی نوشت: کاش می شد مست شد و تلخی انتهای این قهوه را از یاد برد!ب

نقش

Date دی ۲ام, ۱۳۹۴ | link commentsنظرات و اشتراک مطلب

شهابها

کرمهای شب تابند
در آسمان
ستاره ها که به زمین می افتند…

*** در مسیر Bloomingtonشهابهای زیادی ست…

Date آذر ۱۴ام, ۱۳۹۴ | link commentsنظرات و اشتراک مطلب

رفتن

آدمهایی که موقع رفتنشان می شود، آرام می شوند، برخلاف آنها که می روند تا بازگردند و همیشه هیجان آمدنشان بیشتر از آرامش آمیخته به اندوه رفتنشان است، آدمهایی که موقع رفتنشان می شود یک طوری آرام،یک جوری کنده قدم پای قدم می گذارند

پدر بزرگ همین طور شده بود این اخریها…

و عمو رضا

و جواهر خانم

جای همه چایی هایی که نخورده ام

و همه صبحهایی که راه نرفته ام توی مه

و همه شبهایی که توی تاریکی اواز نخوانده ام

چیزهای دیگری بوده ست

مثل بید مجنون روبه روی ساختمان گسترش

کافه ماندگار

عصرهای جمعه

و

تو

***

عمو را که می بینم

می بوسمش

و از

آرامشش

می ترسم.

IMG_0209

Date آذر ۱۲ام, ۱۳۹۴ | link commentsنظرات و اشتراک مطلب

پسرک

همنام توست

صدایش می زنم

بهانه ای برای تکرارت

Date آذر ۶ام, ۱۳۹۴ | link commentsنظرات و اشتراک مطلب

مرگ

آبستنم

فرزندی مرده دارم

فردا

به دنیا خواهد آمد….

Date آذر ۱ام, ۱۳۹۴ | link commentsنظرات و اشتراک مطلب

بیروت

ناله هایی زنی در من است

زنی در بیروت

زنی که تکه پاره های عشقش را

جنازه مردش را

خونابه خاطراتش را

از لا به لای خمپاره و دود

بیرون می کشد

زجه می زند

می بوسد…

***

دردهای زنی با من است

زجه های زنی

و اشکهایش

Date آبان ۲۹ام, ۱۳۹۴ | link commentsنظرات و اشتراک مطلب

کیمیا

ای کاش کیمیاگری بودی

از هزاران سال ان طرف تر

آمده بودی تا شهر من

کنار رودخانه ای

که از میان خاطراتم می گذشت

نگاهت را می انداختی

به همین لحظه ها

به همین حالا

و همه چیز

روشن می شد

***

 کاش کیمیاگری* بودی

 IMG_0084

 تیتوس بورکهارت می گوید، کیمیاگری  مثال و بازنمایی از علم جان است، علمی که می کوشد تا از ملغمه های در هم تنیده فلزات کم مایه، طلای جان را بکشاند بیرون و بنماید . این است که کیمیاگر همان می شود که در طریقت ، پیر می خوانندش   *

Date آبان ۲۴ام, ۱۳۹۴ | link commentsنظرات و اشتراک مطلب

زمین

پیرمرد از اتیوپی امده. جثه اش کوچک اما دردهایش بزرگند. قدمهایش آدم را به احترام و ادب می کشاند. چیزی هست در نگاه این مرد که نمی توانم بخوانم. هر چه هست انگار من تک تک آدمهای آن سرزمین را در این یک تن می بینم و پا به پایشان قرنها می آیم جلو تا اینجا که تکه تکه هاشان را به شانه کشیده اند و اورده اند. بعد نگاه می کنم آن طرف تر، دیگری از شرق دور آمده و همین طور برو جلو و ببین این زمین عجب ساحتی ست… عجب گستره ای ست…. من انگار همه سرزمینها را دیده باشم و با مردمانش نگاه در نگاه چای نوشیده باشم، صندلی ام را ترک می کنم، می روم دو قدم آن طرف تر تا تاریخ درد مردمی دیگر را ورق بزنم.

11692604_890338914371995_4461707106387482339_n

Date آبان ۱۹ام, ۱۳۹۴ | link commentsنظرات و اشتراک مطلب

آویزِسبز

در را که باز می کنی

دستهایت

ادامه دیوارند

همان دیواری که رنگهایش را

همان دیواری که نقشهایش را

پاهایت

کشیده روی صفحه قالی

و

موهایت را

تار

تار

پیچیده ای لای کتابها

آینه مادر بزرگ و دسته چوبی مبل ،

توی خاطره  قهوه نیفتاد سارا!

ولی

ته لیوان

دو تن بودند

که می رقصیدند…

***

به سارا و میزبانی روشن اش با طعم قهوه و انگور

Date مهر ۲ام, ۱۳۹۴ | link commentsنظرات و اشتراک مطلب

زمانی که برنگشت

کنار ان قبر ایستاده بودی

من اجرها را ورق می زدم

و اسامی خاک شده را می خواندم

دوازده سال گذشت

چرخیدم

چرخیدم


و باز تو انجا بودی

نامت را روی یک سنگ نوشته بودند

از ان روز

!مرد سنگی

کسی قصه مرا

باور نمی کند

Date شهریور ۲۰ام, ۱۳۹۴ | link commentsنظرات و اشتراک مطلب